| برخیز و بیا بتا برای دل مایک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم | | حل کن به جمال خویشتن مشکل مازان پیش که کوزهها کنند از گل ما |
| چون عهده نمیشود کسی فردا رامی نوش بماهتاب ای ماه که ماه | | حالی خوش کن تو این دل شیدا رابسیار بتابد و نیابد ما را |
| قرآن که مهین کلام خوانند آن رابر گرد پیاله آیتی هست مقیم | | گه گاه نه بر دوام خوانند آن راکاندر همه جا مدام خوانند آن را |
| گر می نخوری طعنه مزن مستانراتو غره بدان مشو که می مینخوری | | بنیاد مکن تو حیله و دستانراصد لقمه خوری که می غلامست آنرا |
| هر چند که رنگ و بوی زیباست مرامعلوم نشد که در طربخانهی خاک | | چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرانقاش ازل بهر چه آراست مرا |
| ماییم و می و مطرب و این کنج خرابفارغ ز امید رحمت و بیم عذاب | | جان و دل و جام و جامه در رهن شرابآزاد ز خاک و باد و از آتش و آب |
| آن قصر که جمشید در او جام گرفتبهرام که گور میگرفتی همه عمر | | آهو بچه کرد و شیر آرام گرفتدیدی که چگونه گور بهرام گرفت |
| ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستاین سبزه که امروز تماشاگه ماست | | بی بادهی ارغوان نمیباید زیستتا سبزهی خاک ما تماشاگه کیست |
| اکنون که گل سعادتت پربار استمی خور که زمانه دشمنی غدار است | | دست تو ز جام می چرا بیکار استدریافتن روز چنین دشوار است |
| امروز ترا دسترس فردا نیستضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست | | و اندیشهی فردات بجز سودا نیستکاین باقی عمر را بها پیدا نیست |
| ای آمده از عالم روحانی تفتمی نوش ندانی ز کجا آمدهای | | حیران شده در پنج و چهار و شش و هفتخوش باش ندانی بکجا خواهی رفت |
| ای چرخ فلک خرابی از کینهی تستای خاک اگر سینهی تو بشکافند | | بیدادگری شیوهی دیرینهی تستبس گوهر قیمتی که در سینهی تست |
| ایدل چو زمانه میکند غمناکتبر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند | | ناگه برود ز تن روان پاکتزان پیش که سبزه بردمد از خاکت |
| این بحر وجود آمده بیرون ز نهفتهر کس سخنی از سر سودا گفتند | | کس نیست که این گوهر تحقیق نسفتز آنروی که هست کس نمیداند گفت |
| این کوزه چو من عاشق زاری بودهستاین دسته که بر گردن او میبینی | | در بند سر زلف نگاری بودهستدستیست که برگردن یاری بودهست |
| این کوزه که آبخوارهی مزدوری استهر کاسه میی که بر کف مخموری است | | از دیدهی شاهست و دل دستوری استاز عارض مستی و لب مستوری است |
| این کهنه رباط را که عالم نام استبزمیست که وامانده صد جمشید است | | و آرامگه ابلق صبح و شام استقصریست که تکیهگاه صد بهرام است |
| این یکدو سه روز نوبت عمر گذشتهرگز غم دو روز مرا یاد نگشت | | چون آب بجویبار و چون باد بدشتروزیکه نیامدهست و روزیکه گذشت |
| بر چهرهی گل نسیم نوروز خوش استاز دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست | | در صحن چمن روی دلفروز خوش استخوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است |
| پیش از من و تو لیل و نهاری بوده استهرجا که قدم نهی تو بر روی زمین | | گردنده فلک نیز بکاری بوده استآن مردمک چشمنگاری بوده است |
| تا چند زنم بروی دریاها خشتخیام که گفت دوزخی خواهد بود | | بیزار شدم ز بتپرستان کنشتکه رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت |
| ترکیب پیالهای که درهم پیوستچندین سر و پای نازنین از سر و دست | | بشکستن آن روا نمیدارد مستاز مهر که پیوست و به کین که شکست |
| ترکیب طبایع چون بکام تو دمی استبا اهل خرد باش که اصل تن تو | | رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی استگردی و نسیمی و غباری و دمی است |
| چون ابر به نوروز رخ لاله بشستکاین سبزه که امروز تماشاگه ماست | | برخیز و بجام باده کن عزم درستفردا همه از خاک تو برخواهد رست |
| چون بلبل مست راه در بستان یافتآمد به زبان حال در گوشم گفت | | روی گل و جام باده را خندان یافتدریاب که عمر رفته را نتوان یافت |
| چون چرخ بکام یک خردمند نگشتچون باید مرد و آرزوها همه هشت | | خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشتچه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت |
| چون لاله بنوروز قدح گیر بدستمی نوش بخرمی که این چرخ کهن | | با لاله رخی اگر ترا فرصت هستناگاه ترا چون خاک گرداند پست |
| چون نیست حقیقت و یقین اندر دستهان تا ننهیم جام می از کف دست | | نتوان به امید شک همه عمر نشستدر بیخبری مرد چه هشیار و چه مست |
| چون نیست ز هر چه هست جز باد بدستانگار که هرچه هست در عالم نیست | | چون هست بهرچه هست نقصان و شکستپندار که هرچه نیست در عالم هست |
| خاکی که بزیر پای هر نادانی استهر خشت که بر کنگره ایوانی است | | کف صنمی و چهرهی جانانی استانگشت وزیر یا سلطانی است |
| دارنده چو ترکیب طبایع آراستگر نیک آمد شکستن از بهر چه بود | | از بهر چه او فکندش اندر کم و کاستورنیک نیامد این صور عیب کراست |
| در پرده اسرار کسی را ره نیستجز در دل خاک هیچ منزلگه نیست | | زین تعبیه جان هیچکس آگه نیستمی خور که چنین فسانهها کوته نیست |
| در خواب بدم مرا خردمندی گفتکاری چکنی که با اجل باشد جفت | | کز خواب کسی را گل شادی نشکفتمی خور که بزیر خاک میباید خفت |
| در دایرهای که آمد و رفتن ماستکس مینزند دمی در این معنی راست | | او را نه بدایت نه نهایت پیداستکاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست |
| در فصل بهار اگر بتی حور سرشتهرچند بنزد عامه این باشد زشت | | یک ساغر می دهد مرا بر لب کشتسگ به زمن ار برم دگر نام بهشت |
| دریاب که از روح جدا خواهی رفتمی نوش ندانی از کجا آمدهای | | در پرده اسرار فنا خواهی رفتخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت |
| ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهستمی نوش و گلی بچین که تا درنگری | | دریاب که هفتهی دگر خاک شدهستگل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست |
| عمریست مرا تیره و کاریست نه راستشکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست | | محنت همه افزوده و راحت کم و کاستما را ز کس دگر نمیباید خواست |
| فصل گل و طرف جویبار و لب کشتپیش آر قدح که باده نوشان صبوح | | با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشتآسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت |
| گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست استدر خیمهی تن که سایبانیست ترا | | ور بر تن تو عمر لباسی چست استهان تکیه مکن که چارمیخش سست است |
| گویند کسان بهشت با حور خوش استاین نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار | | من میگویم که آب انگور خوش استکاواز دهل شنیدن از دور خوش است |
| گویند مرا که دوزخی باشد مستگر عاشق و میخواره بدوزخ باشند | | قولیست خلاف دل در آن نتوان بستفردا بینی بهشت همچون کف دست |
| من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتجامی و بتی و بربطی بر لب کشت | | از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتاین هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت |
| مهتاب بنور دامن شب بشکافتخوش باش و میندیش که مهتاب بسی | | می نوش دمی بهتر از این نتوان یافتاندر سر خاک یک بیک خواهد تافت |
| می خوردن و شاد بودن آیین منستگفتم به عروس دهر کابین تو چیست | | فارغ بودن ز کفر و دین دین منستگفتا دل خرم تو کابین منست |
| می لعل مذابست و صراحی کان استآن جام بلورین که ز می خندان است | | جسم است پیاله و شرابش جان استاشکی است که خون دل درو پنهان است |
| می نوش که عمر جاودانی اینستهنگام گل و باده و یاران سرمست | | خود حاصلت از دور جوانی اینستخوش باش دمی که زندگانی اینست |
| نیکی و بدی که در نهاد بشر استبا چرخ مکن حواله کاندر ره عقل | | شادی و غمی که در قضا و قدر استچرخ از تو هزار بار بیچارهتر است |
| در هر دشتی که لالهزاری بودهستهر شاخ بنفشه کز زمین میروید | | از سرخی خون شهریاری بودهستخالی است که بر رخ نگاری بودهست |
| هر ذره که در خاک زمینی بوده استگرد از رخ نازنین به آزرم فشان | | پیش از من و تو تاج و نگینی بوده استکانهم رخ خوب نازنینی بوده است |
| هر سبزه که برکنار جویی رسته استپا بر سر سبزه تا بخواری ننهی | | گویی ز لب فرشته خویی رسته استکان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است |
| یک جرعه می ز ملک کاووس به استهر ناله که رندی به سحرگاه زند | | از تخت قباد و ملکت طوس به استاز طاعت زاهدان سالوس به است |
| چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخمی نوش که بعد از من و تو ماه بسی | | پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخاز سلخ به غره آید از غره به سلخ |
| آنانکه محیط فضل و آداب شدندره زین شب تاریک نبردند برون | | در جمع کمال شمع اصحاب شدندگفتند فسانهای و در خواب شدند |
| آن را که به صحرای علل تاختهاندامروز بهانهای در انداختهاند | | بی او همه کارها بپرداختهاندفردا همه آن بود که در ساختهاند |
| آنها که کهن شدند و اینها که نونداین کهنه جهان بکس نماند باقی | | هر کس بمراد خویش یک تک بدوندرفتند و رویم دیگر آیند و روند |
| آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک | | بس داغ که او بر دل غمناک نهاددر طبل زمین و حقه خاک نهاد |
| آرند یکی و دیگری بربایندما را ز قضا جز این قدر ننمایند | | بر هیچ کسی راز همی نگشایندپیمانه عمر ما است میپیمایند |
| اجرام که ساکنان این ایوانندهان تاسر رشته خرد گم نکنی | | اسباب تردد خردمندانندکانان که مدبرند سرگردانند |
| از آمدنم نبود گردون را سودوز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود | | وز رفتن من جلال و جاهش نفزودکاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود |
| از رنج کشیدن آدمی حر گرددگر مال نماند سر بماناد بجای | | قطره چو کشد حبس صدف در گرددپیمانه چو شد تهی دگر پر گردد |
| افسوس که سرمایه ز کف بیرون شدکس نامد از آن جهان که پرسم از وی | | در پای اجل بسی جگرها خون شدکاحوال مسافران عالم چون شد |
| افسوس که نامه جوانی طی شدآن مرغ طرب که نام او بود شباب | | و آن تازه بهار زندگانی دی شدافسوس ندانم که کی آمد کی شد |
| ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودزین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل | | نی نام زما و نی نشان خواهد بودزین پس چو نباشیم همان خواهد بود |
| این عقل که در ره سعادت پویددریاب تو این یکدم وقتت که نیی | | روزی صد بار خود ترا میگویدآن تره که بدروند و دیگر روید |
| این قافله عمر عجب میگذردساقی غم فردای حریفان چه خوری | | دریاب دمی که با طرب میگذردپیش آر پیاله را که شب میگذرد |
| بر پشت من از زمانه تو میایدجان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو | | وز من همه کار نانکو میایدگفتا چکنم خانه فرو میاید |
| بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدمغرور بدانی که نخوردهست ترا | | وز خوردن آدمی زمین سیر نشدتعجیل مکن هم بخورد دیر نشد |
| بر چشم تو عالم ارچه میآرایندبسیار چو تو روند و بسیار آیند | | مگرای بدان که عاقلان نگرایندبربای نصیب خویش کت بربایند |
| بر من قلم قضا چو بی من راننددی بی من و امروز چو دی بی من و تو | | پس نیک و بدش ز من چرا میدانندفردا به چه حجتم به داور خوانند |
| تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدگر چشمه زمزمی و گر آب حیات | | چند از پی هر زشت و نکو خواهی شدآخر به دل خاک فرو خواهی شد |
| تا راه قلندری نپویی نشودسودا چه پزی تا که چو دلسوختگان | | رخساره بخون دل نشویی نشودآزاد به ترک خود نگویی نشود |
| تا زهره و مه در آسمان گشت پدیدمن در عجبم ز میفروشان کایشان | | بهتر ز می ناب کسی هیچ ندیدبه زانکه فروشند چه خواهند خرید |
| چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کردکار من و تو چنانکه رای من و تست | | دل را به کم و بیش دژم نتوان کرداز موم بدست خویش هم نتوان کرد |
| حیی که بقدرت سر و رو میسازدگویند قرابه گر مسلمان نبود | | همواره هم او کار عدو میسازداو را تو چه گویی که کدو میسازد |
| در دهر چو آواز گل تازه دهنداز حور و قصور و ز بهشت و دوزخ | | فرمای بتا که می به اندازه دهندفارغ بنشین که آن هر آوازه دهند |
| در دهر هر آن که نیم نانی داردنه خادم کس بود نه مخدوم کسی | | از بهر نشست آشیانی داردگو شاد بزی که خوش جهانی دارد |
| دهقان قضا بسی چو ما کشت و درودپر کن قدح می به کفم درنه زود | | غم خوردن بیهوده نمیدارد سودتا باز خورم که بودنیها همه بود |
| روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سردبلبل به زبان پهلوی با گل زرد | | ابر از رخ گلزار همی شوید گردفریاد همی کند که می باید خورد |
| زان پیش که بر سرت شبیخون آرندتو زر نیی ای غافل نادان که ترا | | فرمای که تا باده گلگون آرنددر خاک نهند و باز بیرون آرند |
| عمرت تا کی به خودپرستی گذردمی نوش که عمریکه اجل در پی اوست | | یا در پی نیستی و هستی گذردآن به که به خواب یا به مستی گذرد |
| کس مشکل اسرار اجل را نگشادمن مینگرم ز مبتدی تا استاد | | کس یک قدم از دایره بیرون ننهادعجز است به دست هر که از مادر زاد |
| کم کن طمع از جهان و میزی خرسندمی در کف و زلف دلبری گیر که زود | | از نیک و بد زمانه بگسل پیوندهم بگذرد و نماند این روزی چند |
| گرچه غم و رنج من درازی داردبر هر دو مکن تکیه که دوران فلک | | عیش و طرب تو سرفرازی دارددر پرده هزار گونه بازی دارد |
| گردون ز زمین هیچ گلی برناردگر ابر چو آب خاک را بردارد | | کش نشکند و هم به زمین نسپاردتا حشر همه خون عزیزان بارد |
| گر یک نفست ز زندگانی گذردهشدار که سرمایه سودای جهان | | مگذار که جز به شادمانی گذردعمرست چنان کش گذرانی گذرد |
| گویند بهشت و حورعین خواهد بودگر ما می و معشوق گزیدیم چه باک | | آنجا می و شیر و انگبین خواهد بودچون عاقبت کار چنین خواهد بود |
| گویند بهشت و حور و کوثر باشدپر کن قدح باده و بر دستم نه | | جوی می و شیر و شهد و شکر باشدنقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد |
| گویند هر آن کسان که با پرهیزندما با می و معشوقه از آنیم مدام | | زانسان که بمیرند چنان برخیزندباشد که به حشرمان چنان انگیزند |
| می خور که ز دل کثرت و قلت ببردپرهیز مکن ز کیمیایی که از او | | و اندیشه هفتاد و دو ملت ببردیک جرعه خوری هزار علت ببرد |
| هر راز که اندر دل دانا باشدکاندر صدف از نهفتگی گردد در | | باید که نهفتهتر ز عنقا باشدآن قطره که راز دل دریا باشد |
| هر صبح که روی لاله شبنم گیردانصاف مرا ز غنچه خوش میآید | | بالای بنفشه در چمن خم گیردکو دامن خویشتن فراهم گیرد |
| هرگز دل من ز علم محروم نشدهفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز | | کم ماند ز اسرار که معلوم نشدمعلومم شد که هیچ معلوم نشد |
| هم دانه امید به خرمن ماندسیم و زر خویش از درمی تا بجوی | | هم باغ و سرای بی تو و من ماندبا دوست بخور گر نه بدشمن ماند |
| یاران موافق همه از دست شدندخوردیم ز یک شراب در مجلس عمر | | در پای اجل یکان یکان پست شدنددوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند |
| یک جام شراب صد دل و دین ارزدجز باده لعل نیست در روی زمین | | یک جرعه می مملکت چین ارزدتلخی که هزار جان شیرین ارزد |
| یک قطره آب بود با دریا شدآمد شدن تو اندرین عالم چیست | | یک ذره خاک با زمین یکتا شدآمد مگسی پدید و ناپیدا شد |
| یک نان به دو روز اگر بود حاصل مردمامور کم از خودی چرا باید بود | | از کوزه شکستهای دمی آبی سردیا خدمت چون خودی چرا باید کرد |
| آن لعل در آبگینه ساده بیارچون میدانی که مدت عالم خاک | | و آن محرم و مونس هر آزاده بیارباد است که زود بگذرد باده بیار |
| از بودنی ایدوست چه داری تیمارخرم بزی و جهان بشادی گذران | | وز فکرت بیهوده دل و جان افکارتدبیر نه با تو کردهاند اول کار |
| افلاک که جز غم نفزایند دگرناآمدگان اگر بدانند که ما | | ننهند بجا تا نربایند دگراز دهر چه میکشیم نایند دگر |
| ایدل غم این جهان فرسوده مخورچون بوده گذشت و نیست نابوده پدید | | بیهوده نیی غمان بیهوده مخورخوش باش غم بوده و نابوده مخور |
| ایدل همه اسباب جهان خواسته گیرو آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم | | باغ طربت به سبزه آراسته گیربنشسته و بامداد برخاسته گیر |
| این اهل قبور خاک گشتند و غبارآه این چه شراب است که تا روز شمار | | هر ذره ز هر ذره گرفتند کناربیخود شده و بیخبرند از همه کار |
| خشت سر خم ز ملکت جم خوشترآه سحری ز سینه خماری | | بوی قدح از غذای مریم خوشتراز ناله بوسعید و ادهم خوشتر |
| در دایره سپهر ناپیدا غورنوبت چو به دور تو رسد آه مکن | | جامیست که جمله را چشانند بدورمی نوش به خوشدلی که دور است نه جور |
| دی کوزهگری بدیدم اندر بازارو آن گل بزبان حال با او میگفت | | بر پاره گلی لگد همی زد بسیارمن همچو تو بودهام مرا نیکودار |
| ز آن می که حیات جاودانیست بخورسوزنده چو آتش است لیکن غم را | | سرمایه لذت جوانی است بخورسازنده چو آب زندگانی است بخور |
| گر باده خوری تو با خردمندان خوربسیار مخور و رد مکن فاش مساز | | یا با صنمی لاله رخی خندان خوراندک خور و گه گاه خور و پنهان خور |
| وقت سحر است خیز ای طرفه پسرکاین یکدم عاریت در این گنج فنا | | پر باده لعل کن بلورین ساغربسیار بجویی و نیابی دیگر |
| از جمله رفتگان این راه درازپس بر سر این دو راههی آز و نیاز | | باز آمده کیست تا بما گوید بازتا هیچ نمانی که نمیآیی باز |
| ای پیر خردمند پگهتر برخیزپندش ده گو که نرم نرمک میبیز | | و آن کودک خاکبیز را بنگر تیزمغز سر کیقباد و چشم پرویز |
| وقت سحر است خیز ای مایه نازکانها که بجایند نپایند بسی | | نرمک نرمک باده خور و چنگ نوازو آنها که شدند کس نمیاید باز |
| مرغی دیدم نشسته بر باره طوسبا کله همی گفت که افسوس افسوس | | در پیش نهاده کله کیکاووسکو بانگ جرسها و کجا ناله کوس |
| جامی است که عقل آفرین میزندشاین کوزهگر دهر چنین جام لطیف | | صد بوسه ز مهر بر جبین میزندشمیسازد و باز بر زمین میزندش |
| خیام اگر ز باده مستی خوش باشچون عاقبت کار جهان نیستی است | | با ماهرخی اگر نشستی خوش باشانگار که نیستی چو هستی خوش باش |
| در کارگه کوزهگری رفتم دوشناگاه یکی کوزه برآورد خروش | | دیدم دو هزار کوزه گویا و خموشکو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش |
| ایام زمانه از کسی دارد ننگمی خور تو در آبگینه با ناله چنگ | | کو در غم ایام نشیند دلتنگزان پیش که آبگینه آید بر سنگ |
| از جرم گل سیاه تا اوج زحلبگشادم بندهای مشکل به حیل | | کردم همه مشکلات کلی را حلهر بند گشاده شد بجز بند اجل |
| با سرو قدی تازهتر از خرمن گلزان پیش که ناگه شود از باد اجل | | از دست منه جام می و دامن گلپیراهن عمر ما چو پیراهن گل |
| ای دوست بیا تا غم فردا نخوریمفردا که ازین دیر فنا درگذریم | | وین یکدم عمر را غنیمت شمریمبا هفت هزار سالگان سر بسریم |
| این چرخ فلک که ما در او حیرانیمخورشید چراغداران و عالم فانوس | | فانوس خیال از او مثالی دانیمما چون صوریم کاندر او حیرانیم |
| برخیز ز خواب تا شرابی بخوریمکاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی | | زان پیش که از زمانه تابی بخوریمچندان ندهد زمان که آبی بخوریم |
| برخیزم و عزم باده ناب کنماین عقل فضول پیشه را مشتی می | | رنگ رخ خود به رنگ عناب کنمبر روی زنم چنانکه در خواب کنم |
| بر مفرش خاک خفتگان میبینمچندانکه به صحرای عدم مینگرم | | در زیرزمین نهفتگان میبینمناآمدگان و رفتگان میبینم |
| تا چند اسیر عقل هر روزه شویمدر ده تو بکاسه می از آن پیش که ما | | در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویمدر کارگه کوزهگران کوزه شویم |
| چون نیست مقام ما در این دهر مقیمتا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم | | پس بی می و معشوق خطاییست عظیمچون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم |
| خورشید به گل نهفت مینتوانماز بحر تفکرم برآورد خرد | | و اسراز زمانه گفت مینتوانمدری که ز بیم سفت مینتوانم |
| دشمن به غلط گفت من فلسفیملیکن چو در این غم آشیان آمدهام | | ایزد داند که آنچه او گفت نیمآخر کم از آنکه من بدانم که کیم |
| ماییم که اصل شادی و کان غمیمپستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم | | سرمایهی دادیم و نهاد ستمیمآیینهی زنگ خورده و جام جمیم |
| من می نه ز بهر تنگدستی نخورممن می ز برای خوشدلی میخوردم | | یا از غم رسوایی و مستی نخورماکنون که تو بر دلم نشستی نخورم |
| من بی می ناب زیستن نتوانممن بنده آن دمم که ساقی گوید | | بی باده کشید بار تن نتوانمیک جام دگر بگیر و من نتوانم |
| هر یک چندی یکی برآید که منمچون کارک او نظام گیرد روزی | | با نعمت و با سیم و زر آید که منمناگه اجل از کمین برآید که منم |
| یک چند بکودکی باستاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسید | | یک چند به استادی خود شاد شدیماز خاک در آمدیم و بر باد شدیم |
| یک روز ز بند عالم آزاد نیمشاگردی روزگار کردم بسیار | | یک دمزدن از وجود خود شاد نیمدر کار جهان هنوز استاد نیم |
| از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکنبر نامده و گذشته بنیاد مکن | | فردا که نیامدهست فریاد مکنحالی خوش باش و عمر بر باد مکن |
| ای دیده اگر کور نیی گور ببینشاهان و سران و سروران زیر گلند | | وین عالم پر فتنه و پر شور ببینروهای چو مه در دهن مور بین |
| برخیز و مخور غم جهان گذراندر طبع جهان اگر وفایی بودی | | بنشین و دمی به شادمانی گذراننوبت بتو خود نیامدی از دگران |
| چون حاصل آدمی در این شورستانخرم دل آنکه زین جهان زود برفت | | جز خوردن غصه نیست تا کندن جانو آسوده کسی که خود نیامد به جهان |
| رفتم که در این منزل بیداد بدنآن را باید به مرگ من شاد بدن | | در دست نخواهد بر خنگ از باد بدنکز دست اجل تواند آزاد بدن |
| رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین | | نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دیناندر دو جهان کرا بود زهره این |
| قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبا نان جوین خویش حقا که به است | | به ز آن که طفیل خوان ناکس بودنکالوده و پالوده هر خس بودن |
| قومی متفکرند اندر ره دینمیترسم از آن که بانگ آید روزی | | قومی به گمان فتاده در راه یقینکای بیخبران راه نه آنست و نه این |
| گاویست در آسمان و نامش پروینچشم خردت باز کن از روی یقین | | یک گاو دگر نهفته در زیر زمینزیر و زبر دو گاو مشتی خر بین |
| گر بر فلکم دست بدی چون یزداناز نو فلکی دگر چنان ساختمی | | برداشتمی من این فلک را ز میانکازاده بکام دل رسیدی آسان |
| مشنو سخن از زمانه ساز آمدگانرفتند یکان یکان فراز آمدگان | | می خواه مروق به طراز آمدگانکس میندهد نشان ز بازآمدگان |
| می خوردن و گرد نیکوان گردیدنگر عاشق و مست دوزخی خواهد بود | | به زانکه بزرق زاهدی ورزیدنپس روی بهشت کس نخواهد دیدن |
| نتوان دل شاد را به غم فرسودنکس غیب چه داند که چه خواهد بودن | | وقت خوش خود بسنگ محنت سودنمی باید و معشوق و به کام آسودن |
| آن قصر که با چرخ همیزد پهلودیدیم که بر کنگرهاش فاختهای | | بر درگه آن شهان نهادندی روبنشسته همی گفت که کوکوکوکو |
| از آمدن و رفتن ما سودی کوچندین سروپای نازنینان جهان | | وز تار امید عمر ما پودی کومیسوزد و خاک میشود دودی کو |
| از تن چو برفت جان پاک من و توو آنگاه برای خشت گور دگران | | خشتی دو نهند بر مغاک من و تودر کالبدی کشند خاک من و تو |
| میخور که فلک بهر هلاک من و تودر سبزه نشین و می روشن میخور | | قصدی دارد بجان پاک من و توکاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو |
| از هر چه بجر می است کوتاهی بهمستی و قلندری و گمراهی به | | می هم ز کف بتان خرگاهی بهیک جرعه می ز ماه تا ماهی به |
| بنگر ز صبا دامن گل چاک شدهدر سایه گل نشین که بسیار این گل | | بلبل ز جمال گل طربناک شدهدر خاک فرو ریزد و ما خاک شده |
| تا کی غم آن خورم که دارم یا نهپرکن قدح باده که معلومم نیست | | وین عمر به خوشدلی گذارم یا نهکاین دم که فرو برم برآرم یا نه |
| یک جرعه می کهن ز ملکی نو بهدر دست به از تخت فریدون صد بار | | وز هرچه نه می طریق بیرون شو بهخشت سر خم ز ملک کیخسرو به |
| آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیباقی همه رایگان نیرزد هشدار | | معذوری اگر در طلبش میکوشیتا عمر گرانبها بدان نفروشی |
| از آمدن بهار و از رفتن دیمی خورد مخور اندوه که فرمود حکیم | | اوراق وجود ما همی گردد طیغمهای جهان چو زهر و تریاقش می |
| از کوزهگری کوزه خریدم باریشاهی بودم که جام زرینم بود | | آن کوزه سخن گفت ز هر اسراریاکنون شدهام کوزه هر خماری |
| ای آنکه نتیجهی چهار و هفتیمی خور که هزار بار بیشت گفتم | | وز هفت و چهار دایم اندر تفتیباز آمدنت نیست چو رفتی رفتی |
| ایدل تو به اسرار معما نرسیاینجا به می لعل بهشتی می ساز | | در نکته زیرکان دانا نرسیکانجا که بهشت است رسی یا نرسی |
| ای دوست حقیقت شنو از من سخنیکانکس که جهان کرد فراغت دارد | | با باده لعل باش و با سیم تنیاز سبلت چون تویی و ریش چو منی |
| ای کاش که جای آرمیدن بودیکاش از پی صد هزار سال از دل خاک | | یا این ره دور را رسیدن بودیچون سبزه امید بر دمیدن بودی |
| بر سنگ زدم دوش سبوی کاشیبا من بزبان حال میگفت سبو | | سرمست بدم که کردم این عیاشیمن چو تو بدم تو نیز چون من باشی |
| بر شاخ امید اگر بری یافتمیتا چند ز تنگنای زندان وجود | | هم رشته خویش را سری یافتمیای کاش سوی عدم دری یافتمی |
| بر گیر پیاله و سبو ای دلجویبس شخص عزیز را که چرخ بدخوی | | فارغ بنشین بکشتزار و لب جویصد بار پیاله کرد و صد بار سبوی |
| پیری دیدم به خانهی خماریگفتا می خور که همچو ما بسیاری | | گفتم نکنی ز رفتگان اخباریرفتند و خبر باز نیامد باری |
| تا چند حدیث پنج و چار ای ساقیخاکیم همه چنگ بساز ای ساقی | | مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقیبادیم همه باده بیار ای ساقی |
| چندان که نگاه میکنم هر سوییصحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی | | در باغ روانست ز کوثر جوییبنشین به بهشت با بهشتی رویی |
| خوش باش که پختهاند سودای تو دیقصه چه کنم که به تقاضای تو دی | | فارغ شدهاند از تمنای تو دیدادند قرار کار فردای تو دی |
| در کارگه کوزهگری کردم رایمیکرد دلیر کوزه را دسته و سر | | در پایه چرخ دیدم استاد بپایاز کله پادشاه و از دست گدای |
| در گوش دلم گفت فلک پنهانیدر گردش خویش اگر مرا دست بدی | | حکمی که قضا بود ز من میدانیخود را برهاندمی ز سرگردانی |
| زان کوزهی می که نیست در وی ضرریزان پیشتر ای صنم که در رهگذری | | پر کن قدحی بخور بمن ده دگریخاک من و تو کوزه کند کوزهگری |
| گر آمدنم بخود بدی نامدمیبه زان نبدی که اندر این دیر خراب | | ور نیز شدن بمن بدی کی شدمینه آمدمی نه شدمی نه بدمی |
| گر دست دهد ز مغز گندم نانیبا لاله رخی و گوشهی بستانی | | وز می دو منی ز گوسفندی رانیعیشی بود آن نه حد هر سلطانی |
| گر کار فلک به عدل سنجیده بدیور عدل بدی بکارها در گردون | | احوال فلک جمله پسندیده بدیکی خاطر اهل فضل رنجیده بدی |
| هان کوزهگرا بپای اگر هشیاریانگشت فریدون و کف کیخسرو | | تا چند کنی بر گل مردم خواریبر چرخ نهادهای چه میپنداری |
| هنگام صبوح ای صنم فرخ پیکافکند بخاک صد هزاران جم و کی | | برساز ترانهای و پیشآور میاین آمدن تیر مه و رفتن دی |