«مرواریدهای خلیج فارس*»
 
برخیز و بیا بتا برای دل مایک کوزه شراب تا بهم نوش کنیمحل کن به جمال خویشتن مشکل مازان پیش که کوزه​ها کنند از گل ما
چون عهده نمی​شود کسی فردا رامی نوش بماهتاب ای ماه که ماهحالی خوش کن تو این دل شیدا رابسیار بتابد و نیابد ما را
قرآن که مهین کلام خوانند آن رابر گرد پیاله آیتی هست مقیمگه گاه نه بر دوام خوانند آن راکاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر می نخوری طعنه مزن مستانراتو غره بدان مشو که می مینخوریبنیاد مکن تو حیله و دستانراصد لقمه خوری که می غلام​ست آنرا
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرامعلوم نشد که در طربخانه​ی خاکچون لاله رخ و چو سرو بالاست مرانقاش ازل بهر چه آراست مرا
ماییم و می و مطرب و این کنج خرابفارغ ز امید رحمت و بیم عذابجان و دل و جام و جامه در رهن شرابآزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
آن قصر که جمشید در او جام گرفتبهرام که گور می​گرفتی همه عمرآهو بچه کرد و شیر آرام گرفتدیدی که چگونه گور بهرام گرفت
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستاین سبزه که امروز تماشاگه ماستبی باده​ی ارغوان نمیباید زیستتا سبزه​ی خاک ما تماشاگه کیست
اکنون که گل سعادتت پربار استمی خور که زمانه دشمنی غدار استدست تو ز جام می چرا بیکار استدریافتن روز چنین دشوار است
امروز ترا دسترس فردا نیستضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیستو اندیشه​ی فردات بجز سودا نیستکاین باقی عمر را بها پیدا نیست
ای آمده از عالم روحانی تفتمی نوش ندانی ز کجا آمده​ایحیران شده در پنج و چهار و شش و هفتخوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
ای چرخ فلک خرابی از کینه​ی تستای خاک اگر سینه​ی تو بشکافندبیدادگری شیوه​ی دیرینه​ی تستبس گوهر قیمتی که در سینه​ی تست
ایدل چو زمانه می​کند غمناکتبر سبزه نشین و خوش بزی روزی چندناگه برود ز تن روان پاکتزان پیش که سبزه بردمد از خاکت
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفتهر کس سخنی از سر سودا گفتندکس نیست که این گوهر تحقیق نسفتز آنروی که هست کس نمیداند گفت
این کوزه چو من عاشق زاری بوده​ستاین دسته که بر گردن او می​بینیدر بند سر زلف نگاری بوده​ستدستی​ست که برگردن یاری بوده​ست
این کوزه که آبخواره​ی مزدوری استهر کاسه میی که بر کف مخموری استاز دیده​ی شاهست و دل دستوری استاز عارض مستی و لب مستوری است
این کهنه رباط را که عالم نام استبزمی​ست که وامانده صد جمشید استو آرامگه ابلق صبح و شام استقصریست که تکیه​گاه صد بهرام است
این یکدو سه روز نوبت عمر گذشتهرگز غم دو روز مرا یاد نگشتچون آب بجویبار و چون باد بدشتروزیکه نیامده​ست و روزیکه گذشت
بر چهره​ی گل نسیم نوروز خوش استاز دی که گذشت هر چه گویی خوش نیستدر صحن چمن روی دلفروز خوش استخوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده استهرجا که قدم نهی تو بر روی زمینگردنده فلک نیز بکاری بوده استآن مردمک چشم​نگاری بوده است
تا چند زنم بروی دریاها خشتخیام که گفت دوزخی خواهد بودبیزار شدم ز بت​پرستان کنشتکه رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
ترکیب پیاله​ای که درهم پیوستچندین سر و پای نازنین از سر و دستبشکستن آن روا نمیدارد مستاز مهر که پیوست و به کین که شکست
ترکیب طبایع چون بکام تو دمی استبا اهل خرد باش که اصل تن تورو شاد بزی اگرچه برتو ستمی استگردی و نسیمی و غباری و دمی است
چون ابر به نوروز رخ لاله بشستکاین سبزه که امروز تماشاگه ماستبرخیز و بجام باده کن عزم درستفردا همه از خاک تو برخواهد رست
چون بلبل مست راه در بستان یافتآمد به زبان حال در گوشم گفتروی گل و جام باده را خندان یافتدریاب که عمر رفته را نتوان یافت
چون چرخ بکام یک خردمند نگشتچون باید مرد و آرزوها همه هشتخواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشتچه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
چون لاله بنوروز قدح گیر بدستمی نوش بخرمی که این چرخ کهنبا لاله رخی اگر ترا فرصت هستناگاه ترا چون خاک گرداند پست
چون نیست حقیقت و یقین اندر دستهان تا ننهیم جام می از کف دستنتوان به امید شک همه عمر نشستدر بی​خبری مرد چه هشیار و چه مست
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدستانگار که هرچه هست در عالم نیستچون هست بهرچه هست نقصان و شکستپندار که هرچه نیست در عالم هست
خاکی که بزیر پای هر نادانی استهر خشت که بر کنگره ایوانی استکف صنمی و چهره​ی جانانی استانگشت وزیر یا سلطانی است
دارنده چو ترکیب طبایع آراستگر نیک آمد شکستن از بهر چه بوداز بهر چه او فکندش اندر کم و کاستورنیک نیامد این صور عیب کراست
در پرده اسرار کسی را ره نیستجز در دل خاک هیچ منزلگه نیستزین تعبیه جان هیچکس آگه نیستمی خور که چنین فسانه​ها کوته نیست
در خواب بدم مرا خردمندی گفتکاری چکنی که با اجل باشد جفتکز خواب کسی را گل شادی نشکفتمی خور که بزیر خاک میباید خفت
در دایره​ای که آمد و رفتن ماستکس می​نزند دمی در این معنی راستاو را نه بدایت نه نهایت پیداستکاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست
در فصل بهار اگر بتی حور سرشتهرچند بنزد عامه این باشد زشتیک ساغر می دهد مرا بر لب کشتسگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
دریاب که از روح جدا خواهی رفتمی نوش ندانی از کجا آمده​ایدر پرده اسرار فنا خواهی رفتخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده​ستمی نوش و گلی بچین که تا درنگریدریاب که هفته​ی دگر خاک شده​ستگل خاک شده​ست و سبزه خاشاک شده​ست
عمریست مرا تیره و کاریست نه راستشکر ایزد را که آنچه اسباب بلاستمحنت همه افزوده و راحت کم و کاستما را ز کس دگر نمیباید خواست
فصل گل و طرف جویبار و لب کشتپیش آر قدح که باده نوشان صبوحبا یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشتآسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست استدر خیمه​ی تن که سایبانی​ست تراور بر تن تو عمر لباسی چست استهان تکیه مکن که چارمیخش سست است
گویند کسان بهشت با حور خوش استاین نقد بگیر و دست از آن نسیه بدارمن میگویم که آب انگور خوش استکاواز دهل شنیدن از دور خوش است
گویند مرا که دوزخی باشد مستگر عاشق و میخواره بدوزخ باشندقولیست خلاف دل در آن نتوان بستفردا بینی بهشت همچون کف دست
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتجامی و بتی و بربطی بر لب کشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتاین هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
مهتاب بنور دامن شب بشکافتخوش باش و میندیش که مهتاب بسیمی نوش دمی بهتر از این نتوان یافتاندر سر خاک یک بیک خواهد تافت
می خوردن و شاد بودن آیین منستگفتم به عروس دهر کابین تو چیستفارغ بودن ز کفر و دین دین منستگفتا دل خرم تو کابین منست
می لعل مذابست و صراحی کان استآن جام بلورین که ز می خندان استجسم است پیاله و شرابش جان استاشکی است که خون دل درو پنهان است
می نوش که عمر جاودانی اینستهنگام گل و باده و یاران سرمستخود حاصلت از دور جوانی اینستخوش باش دمی که زندگانی اینست
نیکی و بدی که در نهاد بشر استبا چرخ مکن حواله کاندر ره عقلشادی و غمی که در قضا و قدر استچرخ از تو هزار بار بیچاره​تر است
در هر دشتی که لاله​زاری بوده​ستهر شاخ بنفشه کز زمین میرویداز سرخی خون شهریاری بوده​ستخالی است که بر رخ نگاری بوده​ست
هر ذره که در خاک زمینی بوده استگرد از رخ نازنین به آزرم فشانپیش از من و تو تاج و نگینی بوده استکانهم رخ خوب نازنینی بوده است
هر سبزه که برکنار جویی رسته استپا بر سر سبزه تا بخواری ننهیگویی ز لب فرشته خویی رسته استکان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
یک جرعه می ز ملک کاووس به استهر ناله که رندی به سحرگاه زنداز تخت قباد و ملکت طوس به استاز طاعت زاهدان سالوس به است
چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخمی نوش که بعد از من و تو ماه بسیپیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخاز سلخ به غره آید از غره به سلخ
آنانکه محیط فضل و آداب شدندره زین شب تاریک نبردند بروندر جمع کمال شمع اصحاب شدندگفتند فسانه​ای و در خواب شدند
آن را که به صحرای علل تاخته​اندامروز بهانه​ای در انداخته​اندبی او همه کارها بپرداخته​اندفردا همه آن بود که در ساخته​اند
آنها که کهن شدند و اینها که نونداین کهنه جهان بکس نماند باقیهر کس بمراد خویش یک تک بدوندرفتند و رویم دیگر آیند و روند
آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبسیار لب چو لعل و زلفین چو مشکبس داغ که او بر دل غمناک نهاددر طبل زمین و حقه خاک نهاد
آرند یکی و دیگری بربایندما را ز قضا جز این قدر ننمایندبر هیچ کسی راز همی نگشایندپیمانه عمر ما است می​پیمایند
اجرام که ساکنان این ایوانندهان تاسر رشته خرد گم نکنیاسباب تردد خردمندانندکانان که مدبرند سرگردانند
از آمدنم نبود گردون را سودوز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنودوز رفتن من جلال و جاهش نفزودکاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
از رنج کشیدن آدمی حر گرددگر مال نماند سر بماناد بجایقطره چو کشد حبس صدف در گرددپیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شدکس نامد از آن جهان که پرسم از ویدر پای اجل بسی جگرها خون شدکاحوال مسافران عالم چون شد
افسوس که نامه جوانی طی شدآن مرغ طرب که نام او بود شبابو آن تازه بهار زندگانی دی شدافسوس ندانم که کی آمد کی شد
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودزین پیش نبودیم و نبد هیچ خللنی نام زما و نی نشان خواهد بودزین پس چو نباشیم همان خواهد بود
این عقل که در ره سعادت پویددریاب تو این یکدم وقتت که نییروزی صد بار خود ترا می​گویدآن تره که بدروند و دیگر روید
این قافله عمر عجب میگذردساقی غم فردای حریفان چه خوریدریاب دمی که با طرب میگذردپیش آر پیاله را که شب میگذرد
بر پشت من از زمانه تو میایدجان عزم رحیل کرد و گفتم بمرووز من همه کار نانکو میایدگفتا چکنم خانه فرو میاید
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدمغرور بدانی که نخورده​ست تراوز خوردن آدمی زمین سیر نشدتعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
بر چشم تو عالم ارچه می​آرایندبسیار چو تو روند و بسیار آیندمگرای بدان که عاقلان نگرایندبربای نصیب خویش کت بربایند
بر من قلم قضا چو بی من راننددی بی من و امروز چو دی بی من و توپس نیک و بدش ز من چرا میدانندفردا به چه حجتم به داور خوانند
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدگر چشمه زمزمی و گر آب حیاتچند از پی هر زشت و نکو خواهی شدآخر به دل خاک فرو خواهی شد
تا راه قلندری نپویی نشودسودا چه پزی تا که چو دلسوختگانرخساره بخون دل نشویی نشودآزاد به ترک خود نگویی نشود
تا زهره و مه در آسمان گشت پدیدمن در عجبم ز میفروشان کایشانبهتر ز می ناب کسی هیچ ندیدبه زانکه فروشند چه خواهند خرید
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کردکار من و تو چنانکه رای من و تستدل را به کم و بیش دژم نتوان کرداز موم بدست خویش هم نتوان کرد
حیی که بقدرت سر و رو می​سازدگویند قرابه گر مسلمان نبودهمواره هم او کار عدو می​سازداو را تو چه گویی که کدو می​سازد
در دهر چو آواز گل تازه دهنداز حور و قصور و ز بهشت و دوزخفرمای بتا که می به اندازه دهندفارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
در دهر هر آن که نیم نانی داردنه خادم کس بود نه مخدوم کسیاز بهر نشست آشیانی داردگو شاد بزی که خوش جهانی دارد
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درودپر کن قدح می به کفم درنه زودغم خوردن بیهوده نمیدارد سودتا باز خورم که بودنیها همه بود
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سردبلبل به زبان پهلوی با گل زردابر از رخ گلزار همی شوید گردفریاد همی کند که می باید خورد
زان پیش که بر سرت شبیخون آرندتو زر نیی ای غافل نادان که ترافرمای که تا باده گلگون آرنددر خاک نهند و باز بیرون آرند
عمرت تا کی به خودپرستی گذردمی نوش که عمریکه اجل در پی اوستیا در پی نیستی و هستی گذردآن به که به خواب یا به مستی گذرد
کس مشکل اسرار اجل را نگشادمن می​نگرم ز مبتدی تا استادکس یک قدم از دایره بیرون ننهادعجز است به دست هر که از مادر زاد
کم کن طمع از جهان و میزی خرسندمی در کف و زلف دلبری گیر که زوداز نیک و بد زمانه بگسل پیوندهم بگذرد و نماند این روزی چند
گرچه غم و رنج من درازی داردبر هر دو مکن تکیه که دوران فلکعیش و طرب تو سرفرازی دارددر پرده هزار گونه بازی دارد
گردون ز زمین هیچ گلی برناردگر ابر چو آب خاک را برداردکش نشکند و هم به زمین نسپاردتا حشر همه خون عزیزان بارد
گر یک نفست ز زندگانی گذردهشدار که سرمایه سودای جهانمگذار که جز به شادمانی گذردعمرست چنان کش گذرانی گذرد
گویند بهشت و حورعین خواهد بودگر ما می و معشوق گزیدیم چه باکآنجا می و شیر و انگبین خواهد بودچون عاقبت کار چنین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشدپر کن قدح باده و بر دستم نهجوی می و شیر و شهد و شکر باشدنقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
گویند هر آن کسان که با پرهیزندما با می و معشوقه از آنیم مدامزانسان که بمیرند چنان برخیزندباشد که به حشرمان چنان انگیزند
می خور که ز دل کثرت و قلت ببردپرهیز مکن ز کیمیایی که از اوو اندیشه هفتاد و دو ملت ببردیک جرعه خوری هزار علت ببرد
هر راز که اندر دل دانا باشدکاندر صدف از نهفتگی گردد درباید که نهفته​تر ز عنقا باشدآن قطره که راز دل دریا باشد
هر صبح که روی لاله شبنم گیردانصاف مرا ز غنچه خوش می​آیدبالای بنفشه در چمن خم گیردکو دامن خویشتن فراهم گیرد
هرگز دل من ز علم محروم نشدهفتاد و دو سال فکر کردم شب و روزکم ماند ز اسرار که معلوم نشدمعلومم شد که هیچ معلوم نشد
هم دانه امید به خرمن ماندسیم و زر خویش از درمی تا بجویهم باغ و سرای بی تو و من ماندبا دوست بخور گر نه بدشمن ماند
یاران موافق همه از دست شدندخوردیم ز یک شراب در مجلس عمردر پای اجل یکان یکان پست شدنددوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
یک جام شراب صد دل و دین ارزدجز باده لعل نیست در روی زمینیک جرعه می مملکت چین ارزدتلخی که هزار جان شیرین ارزد
یک قطره آب بود با دریا شدآمد شدن تو اندرین عالم چیستیک ذره خاک با زمین یکتا شدآمد مگسی پدید و ناپیدا شد
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مردمامور کم از خودی چرا باید بوداز کوزه شکسته​ای دمی آبی سردیا خدمت چون خودی چرا باید کرد
آن لعل در آبگینه ساده بیارچون می​دانی که مدت عالم خاکو آن محرم و مونس هر آزاده بیارباد است که زود بگذرد باده بیار
از بودنی ایدوست چه داری تیمارخرم بزی و جهان بشادی گذرانوز فکرت بیهوده دل و جان افکارتدبیر نه با تو کرده​اند اول کار
افلاک که جز غم نفزایند دگرناآمدگان اگر بدانند که ماننهند بجا تا نربایند دگراز دهر چه میکشیم نایند دگر
ایدل غم این جهان فرسوده مخورچون بوده گذشت و نیست نابوده پدیدبیهوده نیی غمان بیهوده مخورخوش باش غم بوده و نابوده مخور
ایدل همه اسباب جهان خواسته گیرو آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنمباغ طربت به سبزه آراسته گیربنشسته و بامداد برخاسته گیر
این اهل قبور خاک گشتند و غبارآه این چه شراب است که تا روز شمارهر ذره ز هر ذره گرفتند کناربیخود شده و بی​خبرند از همه کار
خشت سر خم ز ملکت جم خوشترآه سحری ز سینه خماریبوی قدح از غذای مریم خوشتراز ناله بوسعید و ادهم خوشتر
در دایره سپهر ناپیدا غورنوبت چو به دور تو رسد آه مکنجامی​ست که جمله را چشانند بدورمی نوش به خوشدلی که دور است نه جور
دی کوزه​گری بدیدم اندر بازارو آن گل بزبان حال با او می​گفتبر پاره گلی لگد همی زد بسیارمن همچو تو بوده​ام مرا نیکودار
ز آن می که حیات جاودانیست بخورسوزنده چو آتش است لیکن غم راسرمایه لذت جوانی است بخورسازنده چو آب زندگانی است بخور
گر باده خوری تو با خردمندان خوربسیار مخور و رد مکن فاش مسازیا با صنمی لاله رخی خندان خوراندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
وقت سحر است خیز ای طرفه پسرکاین یکدم عاریت در این گنج فناپر باده لعل کن بلورین ساغربسیار بجویی و نیابی دیگر
از جمله رفتگان این راه درازپس بر سر این دو راهه​ی آز و نیازباز آمده کیست تا بما گوید بازتا هیچ نمانی که نمی​آیی باز
ای پیر خردمند پگه​تر برخیزپندش ده گو که نرم نرمک می​بیزو آن کودک خاکبیز را بنگر تیزمغز سر کیقباد و چشم پرویز
وقت سحر است خیز ای مایه نازکانها که بجایند نپایند بسینرمک نرمک باده خور و چنگ نوازو آنها که شدند کس نمیاید باز
مرغی دیدم نشسته بر باره طوسبا کله همی گفت که افسوس افسوسدر پیش نهاده کله کیکاووسکو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
جامی است که عقل آفرین میزندشاین کوزه​گر دهر چنین جام لطیفصد بوسه ز مهر بر جبین میزندشمی​سازد و باز بر زمین میزندش
خیام اگر ز باده مستی خوش باشچون عاقبت کار جهان نیستی استبا ماهرخی اگر نشستی خوش باشانگار که نیستی چو هستی خوش باش
در کارگه کوزه​گری رفتم دوشناگاه یکی کوزه برآورد خروشدیدم دو هزار کوزه گویا و خموشکو کوزه​گر و کوزه​خر و کوزه فروش
ایام زمانه از کسی دارد ننگمی خور تو در آبگینه با ناله چنگکو در غم ایام نشیند دلتنگزان پیش که آبگینه آید بر سنگ
از جرم گل سیاه تا اوج زحلبگشادم بندهای مشکل به حیلکردم همه مشکلات کلی را حلهر بند گشاده شد بجز بند اجل
با سرو قدی تازه​تر از خرمن گلزان پیش که ناگه شود از باد اجلاز دست منه جام می و دامن گلپیراهن عمر ما چو پیراهن گل
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریمفردا که ازین دیر فنا درگذریموین یکدم عمر را غنیمت شمریمبا هفت هزار سالگان سر بسریم
این چرخ فلک که ما در او حیرانیمخورشید چراغداران و عالم فانوسفانوس خیال از او مثالی دانیمما چون صوریم کاندر او حیرانیم
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریمکاین چرخ ستیزه روی ناگه روزیزان پیش که از زمانه تابی بخوریمچندان ندهد زمان که آبی بخوریم
برخیزم و عزم باده ناب کنماین عقل فضول پیشه را مشتی میرنگ رخ خود به رنگ عناب کنمبر روی زنم چنانکه در خواب کنم
بر مفرش خاک خفتگان می​بینمچندانکه به صحرای عدم مینگرمدر زیرزمین نهفتگان می​بینمناآمدگان و رفتگان می​بینم
تا چند اسیر عقل هر روزه شویمدر ده تو بکاسه می از آن پیش که مادر دهر چه صد ساله چه یکروزه شویمدر کارگه کوزه​گران کوزه شویم
چون نیست مقام ما در این دهر مقیمتا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیمپس بی می و معشوق خطاییست عظیمچون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
خورشید به گل نهفت می​نتوانماز بحر تفکرم برآورد خردو اسراز زمانه گفت می​نتوانمدری که ز بیم سفت می​نتوانم
دشمن به غلط گفت من فلسفیملیکن چو در این غم آشیان آمده​امایزد داند که آنچه او گفت نیمآخر کم از آنکه من بدانم که کیم
ماییم که اصل شادی و کان غمیمپستیم و بلندیم و کمالیم و کمیمسرمایه​ی دادیم و نهاد ستمیمآیینه​ی زنگ خورده و جام جمیم
من می نه ز بهر تنگدستی نخورممن می ز برای خوشدلی میخوردمیا از غم رسوایی و مستی نخورماکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
من بی می ناب زیستن نتوانممن بنده آن دمم که ساقی گویدبی باده کشید بار تن نتوانمیک جام دگر بگیر و من نتوانم
هر یک چندی یکی برآید که منمچون کارک او نظام گیرد روزیبا نعمت و با سیم و زر آید که منمناگه اجل از کمین برآید که منم
یک چند بکودکی باستاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسیدیک چند به استادی خود شاد شدیماز خاک در آمدیم و بر باد شدیم
یک روز ز بند عالم آزاد نیمشاگردی روزگار کردم بسیاریک دمزدن از وجود خود شاد نیمدر کار جهان هنوز استاد نیم
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکنبر نامده و گذشته بنیاد مکنفردا که نیامده​ست فریاد مکنحالی خوش باش و عمر بر باد مکن
ای دیده اگر کور نیی گور ببینشاهان و سران و سروران زیر گلندوین عالم پر فتنه و پر شور ببینروهای چو مه در دهن مور بین
برخیز و مخور غم جهان گذراندر طبع جهان اگر وفایی بودیبنشین و دمی به شادمانی گذراننوبت بتو خود نیامدی از دگران
چون حاصل آدمی در این شورستانخرم دل آنکه زین جهان زود برفتجز خوردن غصه نیست تا کندن جانو آسوده کسی که خود نیامد به جهان
رفتم که در این منزل بیداد بدنآن را باید به مرگ من شاد بدندر دست نخواهد بر خنگ از باد بدنکز دست اجل تواند آزاد بدن
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دیناندر دو جهان کرا بود زهره این
قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبا نان جوین خویش حقا که به استبه ز آن که طفیل خوان ناکس بودنکالوده و پالوده هر خس بودن
قومی متفکرند اندر ره دینمیترسم از آن که بانگ آید روزیقومی به گمان فتاده در راه یقینکای بیخبران راه نه آنست و نه این
گاویست در آسمان و نامش پروینچشم خردت باز کن از روی یقینیک گاو دگر نهفته در زیر زمینزیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
گر بر فلکم دست بدی چون یزداناز نو فلکی دگر چنان ساختمیبرداشتمی من این فلک را ز میانکازاده بکام دل رسیدی آسان
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگانرفتند یکان یکان فراز آمدگانمی خواه مروق به طراز آمدگانکس می​ندهد نشان ز بازآمدگان
می خوردن و گرد نیکوان گردیدنگر عاشق و مست دوزخی خواهد بودبه زانکه بزرق زاهدی ورزیدنپس روی بهشت کس نخواهد دیدن
نتوان دل شاد را به غم فرسودنکس غیب چه داند که چه خواهد بودنوقت خوش خود بسنگ محنت سودنمی باید و معشوق و به کام آسودن
آن قصر که با چرخ همیزد پهلودیدیم که بر کنگره​اش فاخته​ایبر درگه آن شهان نهادندی روبنشسته همی گفت که کوکوکوکو
از آمدن و رفتن ما سودی کوچندین سروپای نازنینان جهانوز تار امید عمر ما پودی کومی​سوزد و خاک می​شود دودی کو
از تن چو برفت جان پاک من و توو آنگاه برای خشت گور دگرانخشتی دو نهند بر مغاک من و تودر کالبدی کشند خاک من و تو
می​خور که فلک بهر هلاک من و تودر سبزه نشین و می روشن میخورقصدی دارد بجان پاک من و توکاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
از هر چه بجر می است کوتاهی بهمستی و قلندری و گمراهی بهمی هم ز کف بتان خرگاهی بهیک جرعه می ز ماه تا ماهی به
بنگر ز صبا دامن گل چاک شدهدر سایه گل نشین که بسیار این گلبلبل ز جمال گل طربناک شدهدر خاک فرو ریزد و ما خاک شده
تا کی غم آن خورم که دارم یا نهپرکن قدح باده که معلومم نیستوین عمر به خوشدلی گذارم یا نهکاین دم که فرو برم برآرم یا نه
یک جرعه می کهن ز ملکی نو بهدر دست به از تخت فریدون صد باروز هرچه نه می طریق بیرون شو بهخشت سر خم ز ملک کیخسرو به
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیباقی همه رایگان نیرزد هشدارمعذوری اگر در طلبش میکوشیتا عمر گرانبها بدان نفروشی
از آمدن بهار و از رفتن دیمی خورد مخور اندوه که فرمود حکیماوراق وجود ما همی گردد طیغمهای جهان چو زهر و تریاقش می
از کوزه​گری کوزه خریدم باریشاهی بودم که جام زرینم بودآن کوزه سخن گفت ز هر اسراریاکنون شده​ام کوزه هر خماری
ای آنکه نتیجه​ی چهار و هفتیمی خور که هزار بار بیشت گفتموز هفت و چهار دایم اندر تفتیباز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
ایدل تو به اسرار معما نرسیاینجا به می لعل بهشتی می سازدر نکته زیرکان دانا نرسیکانجا که بهشت است رسی یا نرسی
ای دوست حقیقت شنو از من سخنیکانکس که جهان کرد فراغت داردبا باده لعل باش و با سیم تنیاز سبلت چون تویی و ریش چو منی
ای کاش که جای آرمیدن بودیکاش از پی صد هزار سال از دل خاکیا این ره دور را رسیدن بودیچون سبزه امید بر دمیدن بودی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشیبا من بزبان حال می​گفت سبوسرمست بدم که کردم این عیاشیمن چو تو بدم تو نیز چون من باشی
بر شاخ امید اگر بری یافتمیتا چند ز تنگنای زندان وجودهم رشته خویش را سری یافتمیای کاش سوی عدم دری یافتمی
بر گیر پیاله و سبو ای دلجویبس شخص عزیز را که چرخ بدخویفارغ بنشین بکشتزار و لب جویصد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
پیری دیدم به خانه​ی خماریگفتا می خور که همچو ما بسیاریگفتم نکنی ز رفتگان اخباریرفتند و خبر باز نیامد باری
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقیخاکیم همه چنگ بساز ای ساقیمشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقیبادیم همه باده بیار ای ساقی
چندان که نگاه می​کنم هر سوییصحرا چو بهشت است ز کوثر کم گویدر باغ روانست ز کوثر جوییبنشین به بهشت با بهشتی رویی
خوش باش که پخته​اند سودای تو دیقصه چه کنم که به تقاضای تو دیفارغ شده​اند از تمنای تو دیدادند قرار کار فردای تو دی
در کارگه کوزه​گری کردم رایمیکرد دلیر کوزه را دسته و سردر پایه چرخ دیدم استاد بپایاز کله پادشاه و از دست گدای
در گوش دلم گفت فلک پنهانیدر گردش خویش اگر مرا دست بدیحکمی که قضا بود ز من میدانیخود را برهاندمی ز سرگردانی
زان کوزه​ی می که نیست در وی ضرریزان پیشتر ای صنم که در رهگذریپر کن قدحی بخور بمن ده دگریخاک من و تو کوزه کند کوزه​گری
گر آمدنم بخود بدی نامدمیبه زان نبدی که اندر این دیر خرابور نیز شدن بمن بدی کی شدمینه آمدمی نه شدمی نه بدمی
گر دست دهد ز مغز گندم نانیبا لاله رخی و گوشه​ی بستانیوز می دو منی ز گوسفندی رانیعیشی بود آن نه حد هر سلطانی
گر کار فلک به عدل سنجیده بدیور عدل بدی بکارها در گردوناحوال فلک جمله پسندیده بدیکی خاطر اهل فضل رنجیده بدی
هان کوزه​گرا بپای اگر هشیاریانگشت فریدون و کف کیخسروتا چند کنی بر گل مردم خواریبر چرخ نهاده​ای چه می​پنداری
هنگام صبوح ای صنم فرخ پیکافکند بخاک صد هزاران جم و کیبرساز ترانه​ای و پیش​آور میاین آمدن تیر مه و رفتن دی
«خیّام نیشابوری»


*مرواریدهای خلیج فارس اشاره است به قطعه شعر زیر از James Russell Lowell:
These pearls of thought in Persian gulfs were bred,
Each softly lucent as a rounded moon;
The diver Omar plucked them from their bed,
Fitzgerald strung them on an English thread.
‘In a Copy of Omar Khayyám’


ReCent